اولین هبوط پاییزی

این روزها اما به روزگار اولین برگ سقوط کرده ی پاییزی می ماند.

اولین برگ سرخی که فرو می افتد و اولین برگی که لگدمال می شود و اولین برگی که رخ سرخش سیاه می شود.

برگی که بر زمین سرد می نشیند و به درخت می نگرد که چگونه دیگر برگها را در آغوش دارد و آن رخ های رنگ در رنگ را چه با طمع می نگرد که چگونه با بادها به رقص در می آیند و آواز می خوانند.


  • big cat
  • يكشنبه ۱۱ آذر ۹۷

نه کشیشی و نه کلیسایی با اینحال اعتراف خواهم کرد.

بعضی وقت ها خسته میشم از اینکه سعی می کنم برای همه چهره ی ایده آل حفظ کنم انگار که بخوام با هیچ کس به مشکل برنخورم. احتمالا برگرده به اون دوران منفور از زندگیم. وقتی ابتدایی بودم مدرسه یه جای وحشتناکی بود. نکته های مثبتی هم داشت ولی بیشتر از مثبت بودن وحشتناک و خارج از محدوده ی درکم بود. یه جورایی یه تصویر بدی از خودم ساختم و ساختن؛ یه جورایی خیلی حس مزخرفیه وقتی به یه دختر بگی چقدر پسره، بگی تو باید پسر میشدی نه دختر، خدا اشتباه کرده تو باید پسر می شدی و ازین دست چرت و پرتا. وقتی مدرسمو عوض کردم تصمیم گرفتم که تغییر کنم، از اون حالت رک و تند و تیزم فاصله گرفتم، خجالت و غرور مزخرفمو کم کردم، تبدیل شدم به یه آدم بیخیال که روز اولشو تو یه محیط جدید با یه لبخند گنده و وا رفته شروع کرد. به طور کلی میشه گفت گند زدم ولی بهتر از گند نزدن بود. بعضی وقتا از برخورد اطرافیانم سرخورده شدم (جمع دخترا بعضی وقتا خیلی وحشتناک و بی رحمانست) و گریه کردم؛ بعضی وقتا هر شب گریه می کردم ولی سال بعد و سال بعدترش داشتم محصول زحماتمو برداشت می کردم و ایندفعه هم گریه می کردم و این اما از سر قدردانی بود.
و حالا چی شد که امروز به این نتیجه رسیدم که دارم از مسیرم خارج میشم و هدفمو فراموش کردم. در واقع هیچوقت قرار نبود کسیو از خودم راضی نگه دارم و مواظب این باشم که کسی راجع بهم بد فکر نکنه قرار بود یه تاثیر مثبت بزارم.
الان نگران اینم که فلانی این حرفمو شنید فکر نکنه من از اون دخترام که همش راجع به پسرا صحبت می کنه؛ فکر نکنه منحرفم؛ فکر نکنه احمقم یا انسان سبکی هستم ... و در همین جهت تنگ جمله ی غلط اندازم چند تا اصلاحیه می چسبونم که مثلا من خیلی خوبم و اینا:|
ولی بیخیال اینطوری فقط دارم به خودم سخت می گیرم اصلا من یه شخص با موهای وزوزی و برق گرفته؛ منحرف؛ همچنان بیخیال و بی تفاوت هستم که بعضی وقتا خیلی بد و بلند میخندم و همه رو می ترسونم؛ بعضی وقتا با زبونم شخصیت طرفو ریز ریز می کنم؛ برام مهم نیست که شما برای دوستتون جا گرفته باشین اصلا برام مهم نیست؛ از حشره ها خوشم میاد؛ بعضی وقتا خیلی حال بهم زنم و هرچی دوستام راجع به مشکلاتشون تو خونه گفتن به مامان بابام گفتم:| مطمئنم منو نمی بخشن و کلاس شیمی خواهم رفت و به دوستم گفتم که نمی رم:\ چون نمی خواستم باهم بریم و بله اینجا میشه فهمید که خیلی هم دوست نیستیم(نتیجه ی لحظه ای)، به پسرای خوشگل تا وقتی که تبدیل به یه نقطه بشن زل می زنم و خوب بررسیشون می کنم؛ وقتی بی حوصله میشم دوست دارم یکیو دست بندازم و بخندم. احمقم، وقتی جوگیر میشم کارای مزخرفی انجام میدم. اینیکیو خیلی سخته بهش اعتراف کنم ولی بعضی وقتا برای جلب توجه کارای احمقانه ای انجام میدم.
بعضی وقتا حرفای سنگینی می زنم و بزرگتر از دهنم؛ کتابای سنگینتر می خونم و برای بزرگتر از خودم میرم رو منبر و خطبه سرایی می کنم و همچنین اگه یه خانم بزرگسال و پایه پیدا کنم براش بوس می فرستم و جنتلمن بازی در میارم. کسی حق نداره بهم بگه که من شبیه پسرام چون عاشق دامن پوشیدنم(این کاملا قانع کنندس).

راحت شدم. نمی خوام تظاهر کنم که خوبم یا خیلی زندگی ایده آل و شخصیت ایده آلی دارم. فکر می کردم اگر همیشه شاد نباشم شخصیت ضعیفی دارم و خیلی وقت بود که اندازه ی این چند روز جدی نبودم.
  • big cat
  • دوشنبه ۲۸ آبان ۹۷

این درد...

این درد، این درد به این می ماند که تن مرده ای را در آغوش بگیرم ؛ تکه گوشت بی جانی که گرم باشد، عزیز باشد.

این درد به عرق سرد ناشی از یک کابوس شبانه می ماند؛ آنگاه که کسی نباشد.

دیوانه ام می کند. مجنون نه، فقط دیوانه ام می کند.

  • big cat
  • جمعه ۲۵ آبان ۹۷

Bleach live action

Image result for Bleach 2018 Live Action


هیچوقت فکر نمی کردم که اتفاقی لایو اکشن بلیچُ از فلش داییم پیدا کنم:) وقتی ازش پرسیدم این چیه؟ گفت: ازین فیلمای تخیلی ژاپنی:) نمی دونه چقدر خوشحال شدم.

  • big cat
  • پنجشنبه ۲۴ آبان ۹۷

گربه ای ولگرد می نویسد

 
 این دنیا به خانه ی سردی می ماند که برای سفری طولانی ترکش کرده باشند؛ هرچند که خانه را می شود با چند شعله ای گرم کرد ولی دنیا آنقدر هست، آنقدر هست که شعله ها قبل گرم کردنش تمام می شوند.


  • big cat
  • سه شنبه ۲۲ آبان ۹۷

ساعت ها از کار افتاده اند و من همچنان خوابم

در رویاهایم غرق می شوم یعنی مدتیست که غرق شده ام، روزهایم چون دیوانگان می گذرد؛
وجدانم رو به خاموشی گذاشته و عقلم به خواب رفته، رویاها آنقدر زیاد بودند که زمین چندباری خورشیدش را طواف کند. انگار که فضانورد بیچاره ای باشم که مدتهاست در خلا ساکن مانده، هیچ امیدی به ادامه دادن نبود و نباید هم باشد. زمان می گذرد، می گذرد ، می گذرد و من هنوز هم منتظر قطار بعدی به باجه ی فروش بلیط تکیه داده ام؛ ننشسته ام و سرپا هم نیستم فقط خوابم، خواب.
  • big cat
  • پنجشنبه ۱۷ آبان ۹۷

عقربه ها می گردند

عقربه ها می گردند، مرگ لبخند می زند ، فرشته ها می گریند و سکوت با جیغ های زننده اش می خواند؛

 کنکور در راه است!  می آید... می آید... نه پایش به جایی می گیرد و نه لکنت دارد، چابک و آرام می آید،

۷۰ هزار تن از فرشتگان اینجایند. اینجایند و برای دختری که کنکور در کمینش نشست و اون آنقدر روشندل بود که نبیند زار می زنند:| زجه می زنند و با ناخن های مانیکورشده پوست لطیفشان را خراش می دهند، ابلیس می خندد و چشمه ی خونی نورانی خیابان های شهر را در خود غرق می کند.

عقربه ها می گردند؛ همه خوابند. آدمیان! آدمیان! آدمیان! برنمی خیزند؟

  • big cat
  • شنبه ۱۲ آبان ۹۷
قصد دارم از تمام چیزهایی که دوست دارم راجع بهشون حرف بزنم بنویسم برای وبلاگم یا هرکسی که دوست داره بشنوه.