Image result for ‫نقد کتاب دختری در قطار‬‎

کتاب دوست داشتنی بود، تقریبا یه روزه تمومش کردم؛ یجورایی مقاومت در برابر اینکه بدونی قاتل کیه خیلی سخت بود. هیجانزده ات می کرد. هدفم از خوندن کتاب این بود که کشف کنم قاتل کیه و همینطور جوسازی خیلی خوبی هم داشت.

ولی بزرگترین ضعف به نظر شخصی من این بود که به شما اطلاعات زیادی از شخصیتا نمی داد و فقط مگان بود که ما بیشتر باهاش آشنا شدیم. برای مثال اون شنبه راشل یه پسرو ملاقات می کنه، یه پسر با موهای حنایی که اونم نوشیده بوده. چندبار دیگه هم این پسره ظاهر میشه ولی آخرسر کل اطلاعاتمون راجع بهش اینه که اون احتمالا بیست سالشه و اسمش اندی هست. من انتظار داشتم نقش کلیدی تری داشته باشه چون نویسنده به شکلی به این شخص اشاره می کنه که انگار واقعا اینطوره. این شخصیت فقط وقتی ظاهر میشد که لازم بود و بعداز اینکه راشل باهاش صحبت کرد از صحنه ی روزگار محو شد.

در کنار این ما می دونیم که کتی هم وجود داره دوست راشل که گفته شده همچین دوست هم نیستن. ما می دونیم که اون آدم خیلی خوبیه و همیشه در حال بیرون رفتن با دوست پسرشه. بیشتر؟ نه چیز دیگه ای نیست و اون برای راشل نقش یه مادرو بازی می کنه ولی با اینحال اون کاملا تو پس زمینست.

مادر راشل هم که تقریبا چهار یا پنج بار بهش یه اشاره ی کوتاه میشه و پدر راشل که تقریبا دو بار و در رابطه با تام اسمش میاد وسط.

یا اینکه مثلا برای چی مگان باید از خونه فرار می کرد؟ فقط به این خاطر که برادرشو از دست داد؟ چرا خانواده ی مگان اینهمه گنگ هستن؟ آیا اونها در این تصمیم مگان هیچ نقشی نداشتن؟

اسکات چی؟آنا چطور؟ گذشته ی تام؟ چرا اون همچین شخصیتی داشت؟

و آخرسر بزرگترین علامت سوال های تو ذهنم مربوط به اون پیراهن آبی با کمربند مشکی و اندی پسری که همیشه ول بود، هست. بعضی چیزها بودن که خیلی بی هدف بودن. اون مردی که مگان بعد از برگشتن از خونه ی کمال بهش میخوره و باعث میشه مگان زخمی شه و لبش خونی، کی بود؟ یا اون کش موی بنفش تو زیرگذر که حال مگانو بد می کنه؟

همه ی اینها و باقی چیزهایی که الان یادم نمیاد به نظر وجودشون یجورایی بی هدف بود و سوال برانگیز.