۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوجوانی» ثبت شده است

عقربه ها می گردند

عقربه ها می گردند، مرگ لبخند می زند ، فرشته ها می گریند و سکوت با جیغ های زننده اش می خواند؛

 کنکور در راه است!  می آید... می آید... نه پایش به جایی می گیرد و نه لکنت دارد، چابک و آرام می آید،

۷۰ هزار تن از فرشتگان اینجایند. اینجایند و برای دختری که کنکور در کمینش نشست و اون آنقدر روشندل بود که نبیند زار می زنند:| زجه می زنند و با ناخن های مانیکورشده پوست لطیفشان را خراش می دهند، ابلیس می خندد و چشمه ی خونی نورانی خیابان های شهر را در خود غرق می کند.

عقربه ها می گردند؛ همه خوابند. آدمیان! آدمیان! آدمیان! برنمی خیزند؟

  • big cat
  • شنبه ۱۲ آبان ۹۷

ز دل گذر کردم

  • big cat
  • دوشنبه ۱۰ مهر ۹۶

مدرسه یا حکوت نظامی؟

امروز اولین روز مدرسم بود هرچند که باید دومی می بود ولی اولی بود!به طور کلی هنوز هیچ اثری از احساسات اول سالی در خودم ندیدم.

مدرسه امسال عجیب غریب شده.

  • big cat
  • يكشنبه ۲ مهر ۹۶

کنجکاو شدم بدونم چرا؟

چرا خیلی چیزا هستن که اونطور پیش نمی رن که آدم می خواد؟

  • big cat
  • پنجشنبه ۹ شهریور ۹۶
قصد دارم از تمام چیزهایی که دوست دارم راجع بهشون حرف بزنم بنویسم برای وبلاگم یا هرکسی که دوست داره بشنوه.