۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «در باب همین امروز» ثبت شده است

نه کشیشی و نه کلیسایی با اینحال اعتراف خواهم کرد.

بعضی وقت ها خسته میشم از اینکه سعی می کنم برای همه چهره ی ایده آل حفظ کنم انگار که بخوام با هیچ کس به مشکل برنخورم. احتمالا برگرده به اون دوران منفور از زندگیم. وقتی ابتدایی بودم مدرسه یه جای وحشتناکی بود. نکته های مثبتی هم داشت ولی بیشتر از مثبت بودن وحشتناک و خارج از محدوده ی درکم بود. یه جورایی یه تصویر بدی از خودم ساختم و ساختن؛ یه جورایی خیلی حس مزخرفیه وقتی به یه دختر بگی چقدر پسره، بگی تو باید پسر میشدی نه دختر، خدا اشتباه کرده تو باید پسر می شدی و ازین دست چرت و پرتا. وقتی مدرسمو عوض کردم تصمیم گرفتم که تغییر کنم، از اون حالت رک و تند و تیزم فاصله گرفتم، خجالت و غرور مزخرفمو کم کردم، تبدیل شدم به یه آدم بیخیال که روز اولشو تو یه محیط جدید با یه لبخند گنده و وا رفته شروع کرد. به طور کلی میشه گفت گند زدم ولی بهتر از گند نزدن بود. بعضی وقتا از برخورد اطرافیانم سرخورده شدم (جمع دخترا بعضی وقتا خیلی وحشتناک و بی رحمانست) و گریه کردم؛ بعضی وقتا هر شب گریه می کردم ولی سال بعد و سال بعدترش داشتم محصول زحماتمو برداشت می کردم و ایندفعه هم گریه می کردم و این اما از سر قدردانی بود.
و حالا چی شد که امروز به این نتیجه رسیدم که دارم از مسیرم خارج میشم و هدفمو فراموش کردم. در واقع هیچوقت قرار نبود کسیو از خودم راضی نگه دارم و مواظب این باشم که کسی راجع بهم بد فکر نکنه قرار بود یه تاثیر مثبت بزارم.
الان نگران اینم که فلانی این حرفمو شنید فکر نکنه من از اون دخترام که همش راجع به پسرا صحبت می کنه؛ فکر نکنه منحرفم؛ فکر نکنه احمقم یا انسان سبکی هستم ... و در همین جهت تنگ جمله ی غلط اندازم چند تا اصلاحیه می چسبونم که مثلا من خیلی خوبم و اینا:|
ولی بیخیال اینطوری فقط دارم به خودم سخت می گیرم اصلا من یه شخص با موهای وزوزی و برق گرفته؛ منحرف؛ همچنان بیخیال و بی تفاوت هستم که بعضی وقتا خیلی بد و بلند میخندم و همه رو می ترسونم؛ بعضی وقتا با زبونم شخصیت طرفو ریز ریز می کنم؛ برام مهم نیست که شما برای دوستتون جا گرفته باشین اصلا برام مهم نیست؛ از حشره ها خوشم میاد؛ بعضی وقتا خیلی حال بهم زنم و هرچی دوستام راجع به مشکلاتشون تو خونه گفتن به مامان بابام گفتم:| مطمئنم منو نمی بخشن و کلاس شیمی خواهم رفت و به دوستم گفتم که نمی رم:\ چون نمی خواستم باهم بریم و بله اینجا میشه فهمید که خیلی هم دوست نیستیم(نتیجه ی لحظه ای)، به پسرای خوشگل تا وقتی که تبدیل به یه نقطه بشن زل می زنم و خوب بررسیشون می کنم؛ وقتی بی حوصله میشم دوست دارم یکیو دست بندازم و بخندم. احمقم، وقتی جوگیر میشم کارای مزخرفی انجام میدم. اینیکیو خیلی سخته بهش اعتراف کنم ولی بعضی وقتا برای جلب توجه کارای احمقانه ای انجام میدم.
بعضی وقتا حرفای سنگینی می زنم و بزرگتر از دهنم؛ کتابای سنگینتر می خونم و برای بزرگتر از خودم میرم رو منبر و خطبه سرایی می کنم و همچنین اگه یه خانم بزرگسال و پایه پیدا کنم براش بوس می فرستم و جنتلمن بازی در میارم. کسی حق نداره بهم بگه که من شبیه پسرام چون عاشق دامن پوشیدنم(این کاملا قانع کنندس).

راحت شدم. نمی خوام تظاهر کنم که خوبم یا خیلی زندگی ایده آل و شخصیت ایده آلی دارم. فکر می کردم اگر همیشه شاد نباشم شخصیت ضعیفی دارم و خیلی وقت بود که اندازه ی این چند روز جدی نبودم.
  • big cat
  • دوشنبه ۲۸ آبان ۹۷

Bleach live action

Image result for Bleach 2018 Live Action


هیچوقت فکر نمی کردم که اتفاقی لایو اکشن بلیچُ از فلش داییم پیدا کنم:) وقتی ازش پرسیدم این چیه؟ گفت: ازین فیلمای تخیلی ژاپنی:) نمی دونه چقدر خوشحال شدم.

  • big cat
  • پنجشنبه ۲۴ آبان ۹۷

عقربه ها می گردند

عقربه ها می گردند، مرگ لبخند می زند ، فرشته ها می گریند و سکوت با جیغ های زننده اش می خواند؛

 کنکور در راه است!  می آید... می آید... نه پایش به جایی می گیرد و نه لکنت دارد، چابک و آرام می آید،

۷۰ هزار تن از فرشتگان اینجایند. اینجایند و برای دختری که کنکور در کمینش نشست و اون آنقدر روشندل بود که نبیند زار می زنند:| زجه می زنند و با ناخن های مانیکورشده پوست لطیفشان را خراش می دهند، ابلیس می خندد و چشمه ی خونی نورانی خیابان های شهر را در خود غرق می کند.

عقربه ها می گردند؛ همه خوابند. آدمیان! آدمیان! آدمیان! برنمی خیزند؟

  • big cat
  • شنبه ۱۲ آبان ۹۷

چند سخن با آقای مرغ سال!

اقای هاجیمه ایسایاما چطور بکشمت؟ چطور زجرت بدم؟ چطور بخورمت؟ که حالم خوب شه؟ 

چرا وقتی با صحنه های باحال قسمت اخر داشتم حال میکردم اینطور پودرم کردی؟ چرا؟ چی شد که میکاسا داشت گریه می کرد؟ ها؟هاااا؟ مرغ! الهی زئوس به تارتاروس تبعیدت کنه! الهی مدوسا زل بزنه تو تخم چشات سنگ شی! بعد رستم بیاد با گرزش صاف بکوبه از سرت پودر شی:|

  • big cat
  • سه شنبه ۲۴ مهر ۹۷

آن نقطه ی دنیا دیوانه خانه ای بیش نبود!

۱. هرچی از مدرس زبان انگلیسیمون بگم کم گفتم:| فقط باید گفت که اصلا اینجا نیس یه جای دیگست! میاد سر کلاس احساس میکنه اومده رو سن تئاتر:\ حرف نمیزنه، دیالوگای آبکی از شخصیتای منفی یه نمایش آبکیو از حفظ میگه. در پاسخ پرسش هایی که نمی دونه میگه: خودتو جلسه ی اول به دردسر ننداز!  در حد سوادت حرف بزن!  در حد سوادت بنویس! بهتره اضافه فک نکنی! 
همه ی اینارو با یه ابرو در هوا و نگاهی سراسر تحقیر و سرشار از غرور میگه! 
چون زورم به شکل مستقیم بهش نمیرسه از همینجا میگم: نگاهت با نگاهم کرد برخورد، خدا مرگت دهد حالم بهم خورد:)

۲. معلم شیمی اما، حتما اصرار داره که با انگشت وسطش تدریس کنه( با همون انگشت به ما اشاره میکنه، به تخته اشاره میکنه، به در به دیوار ...) سرکلاسشم باید گوشاتو بگیری تا حداقل چیزایی که از قبل بلد بودی از یادت نرن. 

۳. ردیف آخر فقط من هستم با چهار نفر دیگه، سه تاشون یه ورم میشینن و یکیشم اون ور. اون سه نفری که سمت چپم می شینن در یک کلام از ننه باباشون متنفرن!بعد حالا سمت چپم یه دختره کم حرف و تحرک نشسته که همش لبخند ملیح سوپر مرموز میزنه:| 

۴. امروز کم مونده بود یه ماشین زیرم بگیره طرف یه چیزی زده بود:| خیلی بد رانندگی می کرد.

پ.ن: اگه احیانا فکر کردین که مدرسمون خیلی داغونه باید با افتخار بگم اشتباه می کنین و از همینجا به آموزش و پرورشی که زورم بهش نمیرسه میگم: خیلی داغونی، مرغ! ایشالله کچل شی:\

  • big cat
  • سه شنبه ۱۰ مهر ۹۷

اینهمه نبوغ یکجا گناهه به خدا:|


شرح حالی از اول مهر
شب را چگونه گذراندم؟ افتضاح! یه پشمگ( پشه یا مگس؟) تا ساعت ۲:۳۰ بالا سرم وز وز می کرد آخرسر هم اتاقمو تسلیمش کردم و با غرور یه جنگجو که طعم تلخ شکستو چشیده رفتمو وسط هال خوابیدم و بعدش هم از استرس اینکه مثل همیشه دیر برسم به شکل خودکار ساعت ۵ صبح از خواب پریدم:|

صبحانه چطور؟ با چای داغ کل محتویات داخل دهنمو به فنا دادم.

مدرسه چی؟ اینجا جا داره بگم بابا دمت گرم آموزش و پرورش:) آخه بده اینهمه نبوغو آدم فقط خرج یه سازمان کنه:\ از مرغ بدترا ۳۴ نفرو ریختن تو یه کلاس و جا برای رفت و آمد نیست! در واقع قرار بود سه تا کلاس تشکیل شه و درستش هم همین بود و میشد کلاسی ۲۱ نفر ولی چرا؟ چی شد که اینطور شد؟ بله از آموزش و پرورش بخشنامه اومد که دو کلاس کنین! جهت صرفه جویی در هزینه ها! مدرسه پر کلاس خالیه ولی ما مجبوریم همه بچپیم تو یه کلاس. وضعیت طوریه که منکه ردیف آخرم جلوم چهار تا سد هست دریغ از دوسانت زمین خالی برای رد شدن:| یعنی اگه زلزله اومد هیچ امیدی به نجاتم نیس:\ در راه رضای خدا حداقل طبقه ی اولم نیستیم که از پنجره بپرم بیرون. طبقه ی سوم هستم که در صورت سقوط حتما کتلت میشم:(

تنها نکات مثبت امروز: ۱. امروز نیم ساعت زودتر تعطیل شدیم.
                           ۲. ناهار خوشمزه.  
  • big cat
  • يكشنبه ۱ مهر ۹۷

مدرسه! bigcat داره میاد:|


فردا اولین روز مدرسه َست . من بی حسم. بهمون برنامه ندادن پس نمی دونم فردا چه کلاسی داریم. آرزو می کنم که ریاضی و فارسی و زیست و فیزیک داشته باشیم.

خداوندا من می خواستم برم مدرسه ی جن گیری، می خواستم برم یه نینجای کارکشته بشم ولی الان باید یه زندگی دبیرستانی رو مخُ بگذرونم. مدرسه ای که کادرش همه اهریمن و دیون و من حتی یه شمشیر ناقابلم ندارم! خداوندا من تو جبهم هیچ همدست و یاری ندارم و تنهام. رویام این بود که ۳۱ شهریور توسط یه گروه تروریستی دزدیده بشم و گروگان بگیرنم! خدایا فانتزی زده بودم که نگهبانم یه اوتاکو باشه و ما از صبح تا شب با اینترنتی که هک کردن انیمه ببینیم و بعد معلوم شه که اونا تروریست نبودن و در واقع رنجرهایی بودن که می خواستن عضو جدید بگیرن. خدایا امیدوار بودم لباس سیاه گربه ای بپوشم و شبا تو خیابون پرسه بزنم و تبدیل به یه مبارز بشم!

فردا من همراه دوست/فامیلم به مدرسه میرم و تو راه از سرما یخ می زنم و در آرزوی یه دوش آب گرم و یه تشک از پرقو همه ی همه رو به سوی حق ترک می کنم:|


آپاردی سِئللَر بیگ کَتی           بیر آلا گوزلی کیت کَتی

سیل ها big cat را بردند         یک kit kat با چشمان شهلا را



پ.ن: اون شعر یه سواستفاده ی ماهرانه از شعر ترکی سارای بود:|

پ. ن۲: به نام خدا! من هنوز نوجوونم. به من رحم کن:'(

  • big cat
  • شنبه ۳۱ شهریور ۹۷
قصد دارم از تمام چیزهایی که دوست دارم راجع بهشون حرف بزنم بنویسم برای وبلاگم یا هرکسی که دوست داره بشنوه.