بعضی وقت ها خسته میشم از اینکه سعی می کنم برای همه چهره ی ایده آل حفظ کنم انگار که بخوام با هیچ کس به مشکل برنخورم. احتمالا برگرده به اون دوران منفور از زندگیم. وقتی ابتدایی بودم مدرسه یه جای وحشتناکی بود. نکته های مثبتی هم داشت ولی بیشتر از مثبت بودن وحشتناک و خارج از محدوده ی درکم بود. یه جورایی یه تصویر بدی از خودم ساختم و ساختن؛ یه جورایی خیلی حس مزخرفیه وقتی به یه دختر بگی چقدر پسره، بگی تو باید پسر میشدی نه دختر، خدا اشتباه کرده تو باید پسر می شدی و ازین دست چرت و پرتا. وقتی مدرسمو عوض کردم تصمیم گرفتم که تغییر کنم، از اون حالت رک و تند و تیزم فاصله گرفتم، خجالت و غرور مزخرفمو کم کردم، تبدیل شدم به یه آدم بیخیال که روز اولشو تو یه محیط جدید با یه لبخند گنده و وا رفته شروع کرد. به طور کلی میشه گفت گند زدم ولی بهتر از گند نزدن بود. بعضی وقتا از برخورد اطرافیانم سرخورده شدم (جمع دخترا بعضی وقتا خیلی وحشتناک و بی رحمانست) و گریه کردم؛ بعضی وقتا هر شب گریه می کردم ولی سال بعد و سال بعدترش داشتم محصول زحماتمو برداشت می کردم و ایندفعه هم گریه می کردم و این اما از سر قدردانی بود.
و حالا چی شد که امروز به این نتیجه رسیدم که دارم از مسیرم خارج میشم و هدفمو فراموش کردم. در واقع هیچوقت قرار نبود کسیو از خودم راضی نگه دارم و مواظب این باشم که کسی راجع بهم بد فکر نکنه قرار بود یه تاثیر مثبت بزارم.
الان نگران اینم که فلانی این حرفمو شنید فکر نکنه من از اون دخترام که همش راجع به پسرا صحبت می کنه؛ فکر نکنه منحرفم؛ فکر نکنه احمقم یا انسان سبکی هستم ... و در همین جهت تنگ جمله ی غلط اندازم چند تا اصلاحیه می چسبونم که مثلا من خیلی خوبم و اینا:|
ولی بیخیال اینطوری فقط دارم به خودم سخت می گیرم اصلا من یه شخص با موهای وزوزی و برق گرفته؛ منحرف؛ همچنان بیخیال و بی تفاوت هستم که بعضی وقتا خیلی بد و بلند میخندم و همه رو می ترسونم؛ بعضی وقتا با زبونم شخصیت طرفو ریز ریز می کنم؛ برام مهم نیست که شما برای دوستتون جا گرفته باشین اصلا برام مهم نیست؛ از حشره ها خوشم میاد؛ بعضی وقتا خیلی حال بهم زنم و  به پسرای خوشگل تا وقتی که تبدیل به یه نقطه بشن زل می زنم و خوب بررسیشون می کنم؛ وقتی بی حوصله میشم دوست دارم یکیو دست بندازم و بخندم. احمقم، وقتی جوگیر میشم کارای مزخرفی انجام میدم. اینیکیو خیلی سخته بهش اعتراف کنم ولی بعضی وقتا برای جلب توجه کارای احمقانه ای انجام میدم.
بعضی وقتا حرفای سنگینی می زنم و بزرگتر از دهنم؛ کتابای سنگینتر می خونم و برای بزرگتر از خودم میرم رو منبر و خطبه سرایی می کنم و همچنین اگه یه خانم بزرگسال و پایه پیدا کنم براش بوس می فرستم و جنتلمن بازی در میارم. کسی حق نداره بهم بگه که من شبیه پسرام چون عاشق دامن پوشیدنم(این کاملا قانع کنندس).

راحت شدم. نمی خوام تظاهر کنم که خوبم یا خیلی زندگی ایده آل و شخصیت ایده آلی دارم. فکر می کردم اگر همیشه شاد نباشم شخصیت ضعیفی دارم و خیلی وقت بود که اندازه ی این چند روز جدی نبودم.