روزهای تکراری

درگذر روزهای تکراری


 اگر روزگار همین باشد

 بهار و زمستان پاییز و تابستان 

 پس عزیزا بهشت بی بهره کجاست؟

 دلم گرفته است از هرچه زمین و آسمان

 دلم بی تاب است،بی تاب چونی بی چرا 

یک چیزی را کم دارد این روزها هرروزها 

درآیینه اختری جوان هستم

 در چشم درونم  خشت پیر و کهنم

 پس آغاز کجاست؟ اینجاها یا آنجاها

 گمنامم مانند شهدای بی پلاک بی غمدار مانند مجرمان بی ملاک 

هر شب که می گذرد،ماه تغییر میابد

 پس تغییر من چیست؟

 مویی سپید در میان خرمنی مشکین؟

 آه! مروارید دروغین آه! دل پیچه ی من

 سلام برتو سلام بر رفقا

 سلام برغمدار بی همتا

 سلام بر غمدار بی جانا

 هرروز که می گذرد از این روزهای بی جاوید

  من هم می گذرم از هرچه گلبرگ هست در این دنیا

 در نظر در این دنیا آزاد زیستن است رایج 

اما...

 من شاهین در قفسم 

 قفسی ز تاریکی شب

 ز جنس محکومیت و ترس


پ.ن۱: مطمئن نبودم که پست اولم دقیقا چجوری باید باشه پس تصمیم گرفتم یکی از شعرایی رو که نوشتم بزارم.

پ.ن۲:البته تنها کسی که فکر می کنه چیزی که نوشتم شعره خودمم:)