چرا خیلی چیزا هستن که اونطور پیش نمی رن که آدم می خواد؟

چرا من درست وقتی که مثلا در حال گذراندن تعطیلات هستم به جای اینکه حداقل یه تفریح از آسمون برام نازل بشه یه عالمه تکلیف نازل میشه؟واقعا کنجکاو شدم بدونم چرا الان به جای محکوم شدن به یادگیری فیزیک به یادگیری گیتار محکوم نمی شم؟یا داشتن یه کتاب باحال یا حداقل یه گشت زنی در نزدیک ترین پارک موجود و نشستن زیر آفتاب؟

 هیچ چی اونطور پیش نمیره که آدم می خواد جدیدا آدما تصمیم گرفتن هی برام تصمیم بگیرن منم دیدم خواستار این پست زیاده و دیگه تو دفتر تصمیم گیری برای خودم جا نیست زدم بیرون که بقیه فیض ببرن.

تصمیم گرفتم وقتی اونقدر بزرگ شدم که تونستم خرج خودمو دربیارم برم یه کتاب فروشی باز کنم!بعدم یه پاترول مشکی می خرم و هی میشینم کتاب می خونم و کاکائو بو می کنم! بی خبر میرونم به بیابون ، دشت و کوه. یه روز میرم کویر یه جا که خیلی بزرگ باشه و آسمون نزدیک، شبا دراز می کشم و آسمونو نگاه می کنم مثل یه آدم آزاد.تمام کو های ایرانو فتح می کنم بعدم میرم مهدکودک برای بچه ها داستان تعریف می کنم. اول از زال می گم بعد از رستم بعد از هرکول و آشیل و پرومتئوس میگم،از افسانه های قدیمی می گم،آخرسرم بهشون می گم اینا اسفناج و شیر خوردن اینطوری قوی شدن هیچ کدومشونم نه اپل داشتن نه سامسونگ بله بله پند بگیرین!بعدم مثل پیرمردا می شینم تو پارکو شطرنج و تخته بازی می کنم می گم یه روز می خواستم فلانی بشم ولی روزگار یه ساز دیگه زد!

اینا درد یه بچه ی تک فرزنده که مامان باباش روش زوم کردن و یه عالمه وظیفه داره و همه می خوان حتما موفق بشه و استقلال مالی داشته باشه و پولدار بشه و کلا بزرگ شد درد نکشهT_T به شکل قابل توجهی از تو دید بودن بدم میاد، بدم میاد کسی به خاطر کارایی که می کنم تعریف کنه! آخرش ملت فکر کردن اعتمادبه نفس ندارم یا می خوام فقط باهاشون مخالفت کنم هاهاها نمک! زرشک!لوبیا پلو با کیشمیش!حالم بد نیست فقط یه نمه خیلی از اینکه تو رودربایستی یه کاری بکنم متنفرم الان وسط یه اجبار گیر کردم من از چیزای اجباری بدم میاد اینجور مواقع دوست دارم فرار کنم الانم احتمالا شبیه یه بچه ریغماسی دارم مفمو میکشم و پامو رو زمین میکوبم بعدم با گریه و زاری ناله می کنم:نوموخوام نوموخوام. جهت اطلاع این جمله آخری تاثیرات کتابیه که درحال حاضر می خونم.ناموسا ریغماسیم خیلی لغت خوش آهنگیه.

بااجازه:|


پ.ن:اینها چرت و پرت های دیوانه گونه ی یه نوجوون رو به کهنسالی بودن که الان اخم کرده و داره مثل پیرزنا نفرین میکنه مرغ بگیرین ایشالله،بختتون مرغی بشه ، بختتون مرغی بشهT_T


پ.ن۲:اینو دارم ۲:۳۶ دقیقه صبح روز بعد می نویسم!یعنی الان که می نویسم بیدارم!آرزوی پارک کردم ساعت ۱۲شب از آسمون همراه با اشانتیون نازل شد!با بستنی کاکائویی!