امروز رفته بودیم روستا با یه گله بچه هفت سنگ بازی کردم خیلی حال داد کتکم خوردم! توپ نبود همدیگرو با دمپایی می زدیم( آبی،لنگه ی راست).
یه دختره بود فکر کنم اسمش آرزو بود(خیلی تعدادشون زیاد بود برای منی که اسم همکلاسیام بعد سه سال یادم نمیمونه) از دستم آویزون شده بود می گفت من با bigcat تو یه گروهم! هرکیم می دید می گفت این bigcat بید!
 
یه تابیم بود از طناب، جای نشستنم نداشت اونقدر محکم هولشون می دادم که تو همون آسمون سکته می کردن جالبه واکنشاشون جوری بود که من فکر کردم خوششون میاد ولی گویی ترسیده بودن! خودم بچه بودم نمی ترسیدم نتیجه گیریم این بود که اونا هم نباید بترسن.نمی دونم چرا!
یه سگه هم بود اون وسطا پارازیت میومد.از گاو و گوساله ها هم دیدن کردیم و ساعتی همچون گاو بهم زل زدیم. حس ناز کردن گوساله ها با سگا خیلی فرق می کنه سرشون سفته پوستشونم محکمه.
 به شکل غریبی هوا سرده!