امشب به یاد هادس یکی از شخصیت های موردعلاقم در اساطیر یونان افتادم.هادس فرمانروای دنیای مردگان، پادشاه جهان فرودین!فرزند رئا و کرونوس و همچنین برادر زئوس و پوسایدون. بسیار پرابهت و به شکل قابل توجهی خفن!با کلاهخودی که بهش قابلیت نامرئی شدنو میدادو سگی سه سر به اسم سربروس(هیولای موردعلاقم) که نگهبان دنیای مردگان بود.

و چرا من به یاد هادس افتادم ؟ چون امروز تاناتوس(غریزه ی مرگ) خونم زده بود بالا! شبم فهمیدم چرا. اولش که مامانم با اعلام کردن جدیدترین اخبار روز این پیام مرگ منو زنده تر کرد.

 گزارش شده که در یکی از روستاهای نزدیک شهر دوتا نیسان باهم کورس میزارن و با تراکتوری(اگر اشتباه نکنم) حامل گوسفند تصادف می کنن و هم انسان ها و هم حیوانات همه سلاخی میشن!سرنشینان ماشین ها ۹تن و اکثرا جوان بوده اند.

علاوه براین یک ربع پیش با خبر تصادف اتوبوسی حامل دانش آموزان دختر هرمزگانی روبرو شدم که طی گزارش ایران آنلاین این حادثه ۱۱تن کشته و ۳۳تن زخمی داشته که احتمال افزایش کشته ها نیز هست.

خب کاملا دریافتم چرا امروز رو مود افسردگی بودم چون از همه جا بوی مرگ میومد!

آدم ها می میرن شاید چون نیازه!به نظر منطق اشتباهیه ولی به هرحال آدما می میرن به همون سادگی که به دنیا میان و به همون راحتی که زمانشونو در این مدت از دست میدن.

این اتفاقیه که میفته. یه روز می فهمم که مردم و اون لحظه مهم نیست کی می تونه باشه یا کجا شاید اون لحظه این میتونه مهم باشه که به چی فکر می کنم؟به مردنم؟خانوادم؟خودم؟یا به کارایی فکر می کنم که می خواستم انجام بدم؟یا شاید هم به یه سری نتایج بزرگ برسم؟شاید هم ساده تر از اینا باشه، شاید هم فقط بگم:هی!من به شکل قابل توجهی مردم!


تسلیت.