سلام. 

ام... مطمئن نیستم باید چطور شروع کرد. ما هیچوقت راه آشنایی اولیه رو خوب بلد نبودیم، مگه نه؟

پس فقط همینقدر بگم که میشناسی منو،میشناسم تورو ولی من می دونم و تو نمی دونی. به نظرت جمله ی احمقانه ای نبود؟ تو آدمایی مثل منو تحقیر می کنی. دردناکه ولی حقیقته. تو درعین حال آدمایی مثل منو دوست داری، مگه میتونه طور دیگه ای هم باشه؟...

گربه ی عزلت نشینم! مسیری که توش قدم برمیداری، یه مرحله از زندگیته. خوب میشد اگه می تونستم برات تغییرش بدم ولی راهی نیست و این یه قانونه.

کار بیشتری نمی تونم برات بکنم جز اینکه بگم؛ از همه چی خبر دارم و برات دلسوزی می کنم، این باید آرومت کنه. یه جایی تو این دنیا کسی هست که خوب می دونه تو هم زخمای خودتو داشتی؛دقیقا اندازه ی تنت. 

دارم تاوان درداتو پس می دم؛نگران نباش. بخشیدمت پس راحت باش. 

آینده میاد، آدمای زیادی میان و میرن. خاطرات مثل خار تو دلت فرو میرن، تغییر میکنی، تغییر میکنی و بازم تغییر می کنی، اینم یه قانونه. 

باید خوب تمومش کرد. تو قوی هستی ولی به شیوه ی خودت، پلن بی تو همیشه فراره هنوز راه حلی پیدا نکردم پس این تواناییتم تایید می کنم به هرحال این راز بقای ماست. همیشه یه راه نجاتی هست و این خوبه هم برای تو و هم برای من.

و اینکه پایانی وجود نداره، ما با همیم و روزی می رسه که حتی یکی بشیم.

 

ممنون از جوون تنها برای دعوت:) و ممنونم از سکوت برای چالش:)

منم دعوت می کنم از هاتف و مهدی :) اگه مقدور بود ممنون میشم شرکت کنین.