بعضی وقت ها یه اتفاق بدی برات میفته که تو در به وجود اومدنش هیچ نقشی نداری. اتفاق بدی که سلسله مراتب اتفاقات بد دیگه رو هم پشت سر داره. سعی می کنی خوشبین باشی و به عبارتی نیمه ی پر لیوانم ببینی و دعا می کنی تا وضعیت بهتر شه. یه مدت میگذره همه چی بدتر میشه. آدمایی که نگرانت میشن و حالی که رو به وخامت داره. هرچقدر که شرایطت بدتر میشه کمتر راجع بهش صحبت می کنی و می خوای که همه خیالشون راحت باشه ولی، ولی یه جایی دیگه حس می کنی که وضعیتت دیگه زیادی رو مخه. دوست داری گریه کنی ولی میدونی که مشکلیو حل نمی کنه و آخرسر صرفا بی حوصله ای همین!

می خوام بگم که من هنوز این پایینم و اخیرا همه چی داره زیاده مسخره میشه ولی این فقط یه کلیشه ی مسخرست، یه کلیشه.

با خودم فکر می کنم که من زیادی نازک نارنجیم یا واقعا وضعیتم بده؟ به هرحال اصلا دوست ندارم پنچرتر از چیزی که الان هستم بشم! راستش به این تابستون خیلی امید داشتم و یه عالمه براش هیجان زده بودم ولی ببین چی شد. دارم تابستونو می بینم که با یه پوزخند زشت بهم نگاه می کنه. خیلی دوست دارم فحشش بدم ولی تهش اینه که بگم خیلی لعنتیه! راستش بیشتر از این به نظرم بی معنیه.

فقط دوست دارم خیلی بی ادب باشم و حرکتای زشتی بزنم:\ ولی خب بازم بی معنیه مثل بعضی وقتا که گریه می کنم و بعد به این فکر می کنم؛ خب که چی؟ و بعدش دیگه همه چی خیلی بی معنی به نظر می رسه.

ولی یه جورایی به ماه بعد امیدوارم یه حسی بهم میگه که قراره شروع خوبی تو یه مکان جدید با کاغذای تازه داشته باشم. در کنارش هم از همون روز اول شروعش می ترسم و بی حوصلم. متنفرم که دوباره بگم چه اتفاقی افتاد و چرا من کل تابستون هیچ کاری نکردم جز رمان و مانگا خوندن، شایدم چیزی نگم و جوری وانمود کنم که انگار اصلا تو شهر نبودم:| دروغم نیست فقط دیگه چراشو نمی گم:)