برای اولین بار یه مسافرت کمی دورتر از همیشه رُ تجربه کردم. کلا خیلی جالبه تصورم از هوای تهران خیلی خشن بود مثلا فکر می کردم باید دودُ با دست بزنی کنار تا جلو رُ ببینی:| در واقع اصلا اینطوری نبود .
 امروز خیلی خوش گذشت اول با مامانم رفتیم انقلاب و سه تا کتاب خریدم_ دختری در قطار، لبه ی تیغ، شور زندگی _ بعد سوار مترو هم شدیم خفن باحال بود :) در واقع یه عالمه سوار مترو شدیم و بازار بزرگ تهرانم رفتیم، برج میلادم از دور مشاهده کردم. 
چقدر ساختمونا شبیه هم بودن.
 تا به حال تو عمرم اینهمه خمیازه نکشیده بودم که امروز کشیدم. 
بعضی از آدما بودن که از خستگی داشتن پس میفتادن خسته ی این مدلیم ندیده بودم:-\ 
اگه شما تو اتوبوس باشین و چند تا پیرزن یا پیرمرد همسن جلوتون ایستاده باشن بالاخره تصمیم می گیرین جاتونو به کدومشون بدین؟ امروز این پرسشِ سخت، سخت مشغولم کرده بود.