سمفونی مردگان از عباس معروفیو دوهفته ای میشه که تموم کردم ولی هنوز از حال و هواش خارج نشدم مخصوصا وقتی داخل بازار سرپوشیده میشم و راسته ی آجیل فروشا، وقتی از جلوی کلیسا رد میشم و وقتی می ریم شورابیل(شورآبی).شورآبی برخلاف زمانیکه اورهان برای شنا می رفت قابل شنا کردن نیست قبل از اینکه من حتی بدنیا بیام شهرداری آبشو شیرین کرده بود ولی پدرم اونجا شنا کردن یاد گرفته. از اونوقت هرکی میره اون طرفا فقط برای تماشای آب هست و شهربازی که اونجا ساختن و فضای سبزش.با اینحال شورآبی هنوز هم جون آدمارو میگیره و اگر اشتباه نکنم آخرینشون دوتا دختر دانشجو بودند.

هنوز کلاغا نیومدن ولی پاییز که بشه رو همه ی درختای کنار پیاده رو دست کم شش تا لونه هست و رو هر شاخه چندتا کلاغ چندک زده که با نگاه ثابتشون تا از جلوشون رد بشی تنتو سوراخ می کنن!جوری از اون بالا تماشات  می کنن که حس می کنی تو خواننده ی اپرای رو صحنه هستی و اونا تماشاچی های درجه یک!همشون اندازه ی یه مرغ بالغ هستن!سال پیش جوجه ی همسایه رو تو چنگالشون برده بودن! رفته رفته که روزا کوتاه بشه و ساعت چهار بعداز ظهر حالو هوای هشت عصرو داشته باشه شروع می کنن به دسته جمعی قار قار گفتن.هیچوقت دقت نکرده بودم که همشون می گفتن برف برف(در زبان ترکی قار به معنای برفه).کلاغا که هرروز می خونن برف برف یه مدت دیگه برفم میاد و بعضیاشون هم از شدت سرما یخ می زنن و مثل مجسمه های تزیینی ثابت می مونن رو شاخه ها!

سال ششم که بودم یکی از بچه ها گفت نباید تو چشمشون نگاه کنی، بدشانسی میاره!یه روز از پنجره ی مدرسه یه کلاغ دیدم رو ساختمون روبرویی، دیدم مستقیم زل زده به چشمام منم مستقیم زل زدم تو چشماش و نزدیک یه ربع تا آخر زنگ تفریح تو همین حالت موندم! حتی پلک هم نزدم  بعدش فهمیدم زل زدن به چشم کلاغایی که بهت نگاه می کنن به جای بدشانسی خوش شانسی میاره!

اتفاقا اون مدرسه کوچه ی ارمنستان بود همون کوچه ای که آیدین دوسال اونجا و تو زیرزمین یه کلیسا زندگی کرد هرچند که دیگه هیچ ارمنی اونجا نمونده .


معروفی برای خلق اثرش از کتاب اردبیل در گذرگاه تاریخ به تالیف باباصفری کمک گرفت. همین باعث شد به مطالعه ی این کتاب سه جلدی مشتاق بشم.

برای من جالبترین بخش ها موومان سوم و چهارم بودن.موومان سوم که راوی سورملینای مرده از ذهن آیدین بود(البته راوی سوم شخص هم بود که تشخیصش واقعا مشکل بود) و موومان چهارم که ده صفحه بود و پر از جمله هایی که نه سر داشتن، نه ته ولی سروته داشتن!و افکار به هم ریخته ی آیدینی بودن که حال سوجی بود.

همه ی اینها به کنار من یکی از دیالوگ هایی رو که چندبار هم تکرار شده رو خیلی دوست دارم.

اورهان:باز آمده ای اینجا نره غول؟

آیدین:آخر ماهم بعضی وقت ها آدمیم اخوی!