سرود قلب ها، اسمی که واقعا برازنده ی این انیمه ی دوست داشتنیه.
واقعا تحت تاثیر این انیمه قرار گرفتم.یه جورایی شاید حرف دل همه بود.منم بارها وقتی حس می کنم و می بینم که با حرفام خرابی به بار میارم مدام با خودم تکرار می کنم که دیگه نباید حرف بزنم. من چرا اینهمه حرف می زنم؟حتی وقتی هیچ کس متوجه اون چیزی نمیشه که واقعا می خوام بگم؟وقتایی که حس می کنم واقعا نمی تونم حرفای درون قلبمو به زبون بیارم، وقتایی که ناتوان می شم و احساس بیچارگی می کنم، وقتایی که احساساتم سرکوب می شن و من انگار هیچ راهی ندارم جز سکوت!
شخصیت اصلی(جون) کاملا قابل درک بود.

همیشه وقتی احساس سرکوبی می کنم، وقتی احساساتم مثل مواد مذاب قل قل می کنه و آماده به انفجاره و بلد نیست چطور منفجر بشه،وقتی که مِن مِن می کنم و چرت و پرت به هم می بافم و همه رو ناامید می کنم، انگار بهترین راه اینه که بشینم یه گوشه دور از همه و یه چیزی بنویسم. معمولا چون همون وقتا به کسی نشون نمی دم هیچ مانعی وجود نداره که بخواد جلوی ابراز تمام داشته های درونمو بگیره و البته خیلی لذت بخشه وقتی که بعدها برای همه می خونم. ولی فکر نکنم هیچ کس تابحال متوجه شده باشه که همه ی نوشته هام حقایق درونم هستن. چنین مواقعی انگار همه ی لذت های دنیا سرازیر میشه به قلبم و چنان از هیجان می لرزم که حتی بعضی وقتا نه تنها توانایی کامل ادا کردن کلمه هارو ندارم و لکنت زبان می گیرم بلکه پاهام هم توانایی تحمل وزنمو از دست می ده و سر می خورم رو زمین!


شخصیت های انیمه، انگار که اونا اونجا ایستاده بودن و داشتن حرفهای واقعی می زدن، انگار اونجا بودن و انگار منهم همراهشون بودم با اشخاصی که اونا هم مشکلات منو داشتن، مثل من بودن. برای من نه کاستی بود و نه چیزه اضافه ای دیده می شد.سرود قلب ها شاید یکی از همون انیمه های کمیابی بود که می تونست به درونت نفوذ بکنه.