روزای آخر لحظه شماری می کردم برگردم خونه. از بی حوصلگی و دلتنگی شاعر شده بودم:| دراز می کشیدم رو تخته بند نَن جونم و با سوز و گداز از سارای می خوندم و اون وسطا چند تا شعر ترکی هم سرودم و کلا رد داده بودم. بعضی وقتا هم چند تا از بیتای حافظ یادم میفتاد و خیلی سنتی می خوندمشون( خودم که خیلی حال می کردم) :\

عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است            عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق          ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما

ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان           مضطرب حال مگردان منِ سرگردان را

هرکه را خوابگه آخر نه که مشتی خاک است         گو چه حاجت که براری به فلک ایوان را

...

یه شبم که با یه بنده خدایی ساعت ۱ از دیوار رفتیم بالا و پریدیم تو حیاط همسایه( خرابه و محل شارژ شدن معتادها) صرفا محض دزدیدن چندتا انار نرسیده و کرم خورده:| خیلی تاریک بود و فیلممون شبیه این فیلم ترسناکای آبکی شده بود:\

خلاصه بعد از این ماجراجویی کوچولو که هنوزم جرعت نکردم راجع بهش به پدر گرام چیزی بگم برگشتیم خونه و کلا پاهام خیلی خوشحال بودن که دارن اینجا راه میرن:| بیچاره ها دچار شعف عظیمی شده بودن!

تصمیم گرفته بودم بعد از اینهمه دوری خودمو با انیمه و مانگا خفه کنم، اتفاقا خودمو خفه کردم و جای تعجب داره که هنوز زندم! یعنی من فناناپذیری هستم که تا به امروز در جامعه ی انسانی خفته بودم؟ بیخیال فک نکنم خیلی مهم باشه:\