در رویاهایم غرق می شوم یعنی مدتیست که غرق شده ام، روزهایم چون دیوانگان می گذرد؛
وجدانم رو به خاموشی گذاشته و عقلم به خواب رفته، رویاها آنقدر زیاد بودند که زمین چندباری خورشیدش را طواف کند. انگار که فضانورد بیچاره ای باشم که مدتهاست در خلا ساکن مانده، هیچ امیدی به ادامه دادن نبود و نباید هم باشد. زمان می گذرد، می گذرد ، می گذرد و من هنوز هم منتظر قطار بعدی به باجه ی فروش بلیط تکیه داده ام؛ ننشسته ام و سرپا هم نیستم فقط خوابم، خواب.