شب ها که به خواب می روم روح سرکشم بیدار می شود همان اسب نجیب خفته ی روزها، مرزها را می شکند برایش چنین موانعی که  ماهیتشان از وجود فانی هاست معنایی ندارد

صدای سم هایش نامرئی است

بادها پا تکان می دهند و شروع می کنند به دویدن میان زلف هایش

ارام نمی گیرد و تمام خیابان هارا چهارنعل پرواز می کند ، اوج می گیرد ، دیگر خیابانی نیست

ابرها پاره پاره می شوند  

دیگر مانعی نیست دیگر هیچ هم نیست

جز منی که ازادم تا بتازم بر تمام رویاها

تاریک است و من بهتر از انچه که باید می بینم

شاید این شروعی باشد برای دیدن روشنایی ها

 من اطلس یونانی نبودم اما به دوش کشیدم عمری سنگینی اسمانها را

و جانی که این سالها از من گرفت قابل قیاس نبود با پرومته ای که زنجیر شد بر بلندی ها

عمری من حتی همنشینی به نام سایه نداشتم

عمری من بودم و خاک زیر پایم بود

اما اینها برای من پایان نبودند

سالها حبوری کردم برای روزی که زنجیرهای اسارت را به دست خود پاره کنم

تمام این سالها ، تمام ثانیه ها را در انتظار بودم

در انتظار چیزی مانند انقلاب خدایان


پ.ن: این رویای هر شبه منه، هرشب خودمو تصور می کنم که دارم تو خیابونای خالی شهر می دوم و بلند می خندم همیشه خیلی تند می دوم و هیچ وقت خسته نمی شم.

پ.ن۲:اون آدم تو عکس منم که دارم خودمو تو رویاهام رها می کنم!