چند سال پیش که برای اولین بار داستان رستم و سهراب رو خوندم؛ این بخش از شاهنامه اونقدر تاثیر گذار بود که حتی بابتش گریه هم کردم! حقیقتش دوست نداشتم زندگی سهراب اونجا تموم بشه و رستم اینطور بالاسر پسر خودش تو حس سرد پشیمونی فرو بره به همین خاطر این داستان واقعا ناراحتم می کرد.

و همینطور تقریبا چند ماه پیش بود که به واسطه ی پیدا کردن اطلاعاتی راجع به اسفینکس با اودیپ آشنا شدم. این بخش از اساطیر ازون قسمتهایی بود که چند بار و از چند جا مطالعش کردم؛ داستان خودشو، خانوادشو و سرنوشت نحسشون که همه به پایان بدی منتهی شدن. از این افسانه خیلی بدم میاد یعنی در عین حال که جذبم می کنه، از خوندنش مو به تنم سیخ میشه و بدحال میشم. سرنوشت شوم و نحس اودیپ و اطرافیانش غمگینم می کنه و حسش مثل دیدن تصویر کرونوس در حال خوردن بچه هاشه. واقعا واقعا از این تصویر بدم میاد و این داستان وقتی برای بار اول خوندمش همچین حسی بهم داد.

اینها به کنار چند روز پیش که رشت بودیم به کتاب فروشی جنگل هم رفتیم جهت تهیه ی هدیه ی تولد بنده:) از بین کتابایی که مد نظرم بود فقط تونستم یکیو پیدا کنم و بدبختانه حتی یه داستان کوتاه هم از لاوکرافت پیدا نشد. به همین خاطر به وقت رفتن فقط با یه کتاب تو دستم بین کتابای قفسه چشم می چرخوندم و نمی دونستم کدوم کتاب انتخاب مناسبتریه و به همین دلیل از پدرم خواستم که یه کتاب برام انتخاب کنه و اون هم یه نگاه به قفسه ی اول انداخت و مو قرمزِ اورهان پاموک رو بیرون کشید و داد دستم.

چهارخط اول از پشت کتاب؛

موقرمز آخرین رمان منتشر شده ی اورهان پاموک است. نویسنده ی نوبلیستِ نامِ من سرخ و شوری در سر در این رمان قصه ای بی نهایت متفاوت روایت می کند که یک تکه اش برآمده از قصه ی رستم و سهرابِ فردوسی است و تکه دیگرش از اُدیپوسِ شهریار سوفوکل.


کرونوس که فرزندان خود را یکی پس از دیگری به محض تولد می بلعد.



نگاره ی رستم و سهراب در کاخ گلستان




پ.ن: اونجا یه پسری بود که کتاب ناطوردشت رو برداشته بود، نمیدونم خودش می دونست یا نه ولی اون لحظه خیلی شبیه هولدن کالفیلد بود:)))