Related image

احساس خیلی خوبی دارم و همه چی داره بهترو بهتر میشه. یجورایی یه دوست جدید پیدا کردم که نسبت بهش واقعا احساس خوبی دارم. همیشه فکر می کردم که بهترین دوستم تنها کسی می تونه باشه که شبیه به خودمه ولی تغییر کردم و متوجه شدم که تعیین چارچوبی از ارزش ها فقط هرچه بیشتر و بیشتر باعث کناره گیریم از جامعه و افراد میشه. من و دوست جدیدم خیلی با هم فرق می کنیم. مطمئنا فرق می کنیم (⚆ _ ⚆) البته این نمیتونه زیاد مهم باشه وقتی ارزش هامون به سرعت در حال تغییر هستن .مهم ترین اصل که باعث دوستیمون شده این بود که هردو تنها بودیم و تشنه ی یک دوست خوب و یه همدم.فکر کنم مهم ترین چیز این هست که باهم کنار بیام.  پدرم میگه ما وقتی واقعا کسیو دوست داریم که صفات زشتشو هم به رسمیت بشناسیم، فکر میکنم که این باید دوطرفه باشه. والدینم میگن در همون زمینه ای که من هنوز کودکم اون رشد کرده و بالغ شده و در همون زمینه ای که من بالغ شدم، اون کودکه.

وقتی بدون روسری رفتم درو براش بازکنم تعجب کرد،وقتی فهمید نماز خوندن بلد نیستم تعجب کرد،وقتی فهمید همه ی مراسم های مهم مذهبیو تو خیابون ما برگزار می کننو من حتی یکبار هم برای تماشا نرفتم بازهم تعجب کرد!منم وقتی فهمیدم که از خونه ی ما می خواد بره خونه خواهرش تا در مراسم مذهبی مادرشوهر خواهرش شرکت کنه داشتم از تعجب پس میفتادم! وقتی فهمیدم عاشق فیلمهای ترکیه ایه چشمهام از تعجب افتاد کف دستم و وقتی فهمیدم غذاهای مورد علاقش قرمه سبزی و قیمه و مرغ و پیچاق قیمه هستن دچار تشنج شدم. مخصوصا وقتی فهمیدم از وقتی که تکلیفشو گرفته فقط دوتا رباعی حفظ کرده که اونا هم یادش رفتن نابود شدم!
اون تعجب می کنه که من چطور می تونم یه کتاب ۳۰۰ صفحه ایو در کمتر از دو روز تموم کنم و من تعجب می کنم که اون چطور می تونه تو جلسات انعام مادرش شرکت کنه!
اون تعجب می کنه وقتی میفهمه من از ۹۰درصد غذاها متنفرم و من چشمام غورباقه ای میشه وقتی می بینم چطور عاشق غذا خوردنه.
جدیدا کارم شده تعجب کردن و متعجب کردن ملت و به شکل قابل توجهی این وسط از خوشحالی دچار مستی ماندگار شدم!البته فکر کنم در راه شناخت همدیگه دوست بیچارم اون وسطا از دست من دچار چندتا سکته ی درست و حسابی بشه
¯\_(ツ)_/¯

پ.ن:فک کنم دفعه ی پیش که جسد یه غورباقه متعفنو دستم گرفته بودمو مثل یه شئی گران بها ۱۰دیقه حملش کردم تا به مامانم نشون بدم موجب وحشت زدگیش شدم◔ ⌣ ◔