امروز یه دفعه به این فکر افتادم که اگر نابینا و ناشنوا بودم چه اتفاقی میفتاد؟ وحشت کردم از تصورش! خیلی ترسناک بود انگار که از تمام دنیا بریده باشی. اگه یه روز این اتفاق برام بیفته نمی خوام پشیمون باشم از اینکه سعی نکردم بیشتر از دیدن و شنیدن لذت ببرم.
فکر کردم این همه که زیاد می خوابم روزی بابتش پشیمون میشم ، بابت اینکه هدفمو درست دنبال نکردم پشیمون میشم، بابت اینکه چرا به جای دوست داشتن همه دنیا همش غر زدم و شکایت کردم و اوقات خودمو اطرافیانمو تلخ کردم ، اینکه چرا به جای خندوندن بقیه به گریشون انداختم و ناراحتشون کردم.
جالب بود که مرگ رو در یک قدمی خودم حس کردم، چرا همیشه فکر می کردم که قراره خیلی عمر کنم؟ چرا همه فکر می کنن که قراره خیلی زنده بمونن درحالی زمان در حرکته؟
دنیا جای عجیبه یا من اینطور فکر می کنم؟ با یه چیز کوچیک می تونه بارها شگفت زدت کنه به هر حال من یه انسانم. انسان ها بیشتر از اونچه که فکر می کنن قابل پیش بینی هستن. همیشه در اسارت احساسات و افکار اضافی مثل یه سیگار می سوزنو جمع میشن. ایا امکانش هست که روزی بتونم کاملا بیدار بشم؟
به دنبال روزی هستم که از مرگ نترسم و در عین حال به دنبالش نباشم ولی همیشه در سایم حسش کنم. روزی که بتونم فداکار باشم و بتونم با تمام وجودم کمک کنم و دنبال روزی که انتظاری نداشته باشم.