دخترک غم دارد غم بی کسیو دربه دری

اشک هایش ارزانند

و دوست داشتن هایش بی خریدار                                                  

دخترک غم دارد

غم نهفتگی

غم حبس شدگی در افکار ادمی

دخترک درد دارد

درد مصرف شدگی

درد از دست رفتگی

دخترک درد دارد

درد تیزی سنگ های سنگسار را دارد؛

بر تن دست خوده اش

دخترک تنهاست سوا از دلی که ربوده شد

و دست هایی که سپرده شد

دخترک تنهاست

تنهاتر از گلی که نظارگر خارهاست

دخترک بی جان است

بی نبض با قلبی که دیگر نوایی ندارد

دخترک سردش شده اخر...


پ.ن:اینو برای یه شخصی نوشتم که مرد.