تنها

یه احساس خلایی تو وجودم هست که هر بار سعی می کنم با یه چیزی پرش کنم. نمی دونم منشا اون خلا چی هست و این عذابم میده. احساس نیاز می کنم،احساس می کنم یه چیزی نیست و این اذیتم می کنه نبود چیزی که حتی از ماهیتشم خبر ندارم و باعث میشه ناآروم باشم. دوست دارم از همه فاصله بگیرم و تنها باشم دوست دارم رها بشم احساس می کنم به خالی شدن ، سکوت و تنهایی نیاز دارم. این عجیبه؟ نمی دونم. به هر حال بیشتر همین زندگیه کوتاهمو تقریبا تنها بودم یعنی احساساتم تنها بودن و حتی جسمم هم خیلی وقتا تنها بوده و شاید الان افرادی سعی در جبرانش داشته باشن ولی این حس فرار مثل کنه چسبیده بهم و در عین حال این حالاتم اذیتم می کنه. بعضی وقتها نسبت به آدم های اطرافم احساس بی مهری می کنم این فکر اذیتم می کنه و ناراحت میشم وقتی احساساتم نمی تونه به اندازه ی اونا قوی باشه و سوال این هست که واقعا من به چه چیزی مهر می ورزم؟ احساس می کنم پرده ای هست که منو از همه ی آدما جدا می کنه، نه اینکه از بودن با ادما لذت نبرم،بعضی وقتها واقعا از وجود ادمهای زیاد لذت می برم وقتی شلوغی هست احساس لذت می کنم. بعضی وقتها هم دوباره اون بخش از وجودم ناآروم میشه و احساس بدی پیدا می کنم.جوری به تنهایی عادت کردم که خیلی احساساتو وقتی تنها نیستم نمی تونم تجربه کنم.