Image result for cats
مدتی هست که در جریان زندگی نزدیک ترین دوست پدرم بالا پایین می شویم. این میان برایم بسیار عجیب بود که چطور بعضی آدم ها خوشبختی را به هر نحوی که شده بر خود حرام می کنند، برایم عجیب بود که چرا خود را آزاد نمی کنند از بند اسارتی که سال ها بی توقف پیچیده اند به دور بال های آزادیشان. نه اینکه خودم خیلی انسان آزادی باشم با روحیاتی در قالب حقیقت و سرشت واقعی خودم، نه، ولی یادگرفتم حداقل کمی تلاش کنم برای اینکه بجای تزریق مدام بدبختی و خودتخریبی،اندکی به خودم خوشبختی هدیه بدهم. آدمی که ساکن بماند در انتظار کسی که از آسمان نازل شود تا به او خوشبختی ببخشد چطور می تواند واقعا خوشبخت شود وقتی که امید زندگیش هر لحظه می تواند ناپدید شود؟ شاید ما مازوخیسم داریم، با درد خود عشق می کنیم، از درد کشیدن لذت می بریم و به قول مادرم با بدبختی های دست سازمان حسابی لاس می زنیم!پدرم می گوید این همان زمانی است که انسان گرفتار ناله های درونی اش می شود. این مازوخیسم و ناله های درونی آنقدر خطرناک هستند که انسان را بکشانند به مرز دیوانگی و جنون.قضاوت درست نیست ولی بعضی واقعا مانند کنه چسبیده اند به بدبختیشان که هیچ سعی در بدبخت کردن بقیه هم دارند که ای مردم اینجا بدبختی چه صفایی دارد جایتان خالیست بیایید شما هم این وسط یک فیضی ببرید با ما!
 من تنها هستم و این چیزی هست که خیلی وقتها در این باره حرف می زنم ولی سوال این است که در این هستی چه کسی تنها نیست؟قبلاها منتظر بودم که شخصی بیاید و مرا خوشحال کند ولی فهمیدم آدم تا خودش نخواهد خوشحال نمی شود.

پ.ن: تابستان که به رشت رفته بودیم شب در خیابان صحنه ی عجیبی دیدم. وسط خیابان پسری ایستاده بود که شاید همسن بودیم و حالات عجیبی داشت. تن لاغرش میان تی شرتش تلو تلو می خورد و موهایش بسیار آشفته بودند. برروی دستان و گردنش خالکوبی های سیاهرنگ جا خشک کرده بودند با دستان خمیده و انگشتان لاغری که سیگاری نصفه در میانشان به سرعت تکان می خورد. وجودش سراسر آشفتگی بود. با شانه های خمیده اش بی هدف از اینور خیابان می رفت آنطرف و از آنطرف میامد این طرف همراهش عاقله مردی بود با نیشی باز و زشت.