این روزها اما به روزگار اولین برگ سقوط کرده ی پاییزی می ماند.

اولین برگ سرخی که فرو می افتد و اولین برگی که لگدمال می شود و اولین برگی که رخ سرخش سیاه می شود.

برگی که بر زمین سرد می نشیند و به درخت می نگرد که چگونه دیگر برگها را در آغوش دارد و آن رخ های رنگ در رنگ را چه با طمع می نگرد که چگونه با بادها به رقص در می آیند و آواز می خوانند.